Wednesday, March 14, 2012
Thursday, December 22, 2011
Wednesday, November 2, 2011
Friday, August 5, 2011
Saturday, June 25, 2011
تمرکز نشئه
چقدر و چند ازين پرنده ها بغلت داري بپروازان همه را من آمده ام
آماده ام
از آسمان کاغذ خالي ميبارد آغشته کردي آغشته مرا به خون خود بپروازان حالا
کاشکاش آمد کلاغ هاي جهان نيستند و آسمان ميباراند روح تو را بر روي من
چقدر و چند ببينم و هيچ گاه سير نشوم
مي آمده اي انگار با غنچه ها از گوش هايت هر چه با چشم هايم تو را بخورم سير نميشوم
بسيرانم
بگو بپرانُنُدم و دور تو چرخانُنُدم و دامن هايت را به تکان بريزانم من ـ ميوه هايم را
که پيش مرگ تو باشم که بوي گردن آهو را بپيچانم به جانم که پيشِ پيش مرگ تو باشم
ب ي شکسته با الفِ قد تو ميرقصد حالا همه کلمه آن تو ميان من بالاي ما
چقدر و چند ازين چيزها بغلت داري چقدر و چند
به خودت او گفتي مرا به او در خيالش بغلتان که خوابش با خوابم آيد
حراميان رؤياهايم را بيدار کن که دروازه هاي زمان باز شده زن و زمان و زبان همسفر
و شهر را خبر نکن که جنونش بر سطح رنگ ميسايد جنون من نگراني است
مرا به روي انگشتت بچرخان بچرخانم بچرخانمان که هر دو بيماريم
به کجا که برگردي کجا آن کجاست کجاهم نيست
در نهاد زن و شاديِ او اوييدن
به گردن خود ببوسانم از کجاهايم به ساحل آمده ام حتي هنوز هم غرق طراوت نامت
يارم نباش، خودت باشم خودم باش خود پيش مرگ تو بودن
خبر کن موسيقي را که گرههاي انگشتانت به ماه گره خورده اند
که ناخنت هلال ماه شده چيزي نيست هلال و ماه در شب واحد بودي چيزي نيست
مرا به سود خود بتابان بچين، رسيده و نرسيده بچين و پنجره را باز کن
جهان به سود جهان است ببيندت حالا بچينم
برو به هوا، به هواي اين که من از پشت پا نگرانت شوم
و آمدي که بيايي بيا و چنگ وار منحني ام را بگير و باز بغل کن بزن که بخواند
بِدُم به من بِدُم پهلوهايت را و شانه هايت را
بِوُزانم بتوفانم و برنگردانم و هيچم کن که هيچ نداندمان
و شهر را خبر نکن که اين که من گويم جنون نداند
و يادگارم کن به ديوارهاي هيچ و بنويسانم
و بگو ديوارها را به زير پاهايت دراز کنند
خود را به سوي آسمان مثل هميشه ها بدرازان کسي نداندمان من آماده ام
آماده ام
از آسمان کاغذ خالي ميبارد آغشته کردي آغشته مرا به خون خود بپروازان حالا
کاشکاش آمد کلاغ هاي جهان نيستند و آسمان ميباراند روح تو را بر روي من
چقدر و چند ببينم و هيچ گاه سير نشوم
مي آمده اي انگار با غنچه ها از گوش هايت هر چه با چشم هايم تو را بخورم سير نميشوم
بسيرانم
بگو بپرانُنُدم و دور تو چرخانُنُدم و دامن هايت را به تکان بريزانم من ـ ميوه هايم را
که پيش مرگ تو باشم که بوي گردن آهو را بپيچانم به جانم که پيشِ پيش مرگ تو باشم
ب ي شکسته با الفِ قد تو ميرقصد حالا همه کلمه آن تو ميان من بالاي ما
چقدر و چند ازين چيزها بغلت داري چقدر و چند
به خودت او گفتي مرا به او در خيالش بغلتان که خوابش با خوابم آيد
حراميان رؤياهايم را بيدار کن که دروازه هاي زمان باز شده زن و زمان و زبان همسفر
و شهر را خبر نکن که جنونش بر سطح رنگ ميسايد جنون من نگراني است
مرا به روي انگشتت بچرخان بچرخانم بچرخانمان که هر دو بيماريم
به کجا که برگردي کجا آن کجاست کجاهم نيست
در نهاد زن و شاديِ او اوييدن
به گردن خود ببوسانم از کجاهايم به ساحل آمده ام حتي هنوز هم غرق طراوت نامت
يارم نباش، خودت باشم خودم باش خود پيش مرگ تو بودن
خبر کن موسيقي را که گرههاي انگشتانت به ماه گره خورده اند
که ناخنت هلال ماه شده چيزي نيست هلال و ماه در شب واحد بودي چيزي نيست
مرا به سود خود بتابان بچين، رسيده و نرسيده بچين و پنجره را باز کن
جهان به سود جهان است ببيندت حالا بچينم
برو به هوا، به هواي اين که من از پشت پا نگرانت شوم
و آمدي که بيايي بيا و چنگ وار منحني ام را بگير و باز بغل کن بزن که بخواند
بِدُم به من بِدُم پهلوهايت را و شانه هايت را
بِوُزانم بتوفانم و برنگردانم و هيچم کن که هيچ نداندمان
و شهر را خبر نکن که اين که من گويم جنون نداند
و يادگارم کن به ديوارهاي هيچ و بنويسانم
و بگو ديوارها را به زير پاهايت دراز کنند
خود را به سوي آسمان مثل هميشه ها بدرازان کسي نداندمان من آماده ام
Wednesday, May 5, 2010
Wednesday, March 31, 2010
لبخند توراچند صباحی ست ندیدم یکباردگرخانه ات آباد بگو سیب
نه... دیگه نگو سیب... دیگه نگو
خدایا چه بلایی داره سرم میاد؟
چرا دارم ازت خالی میشم؟ این حس رو نمیشناسم
چرا داری ته می کشی توی من؟ کجا داری میری؟
این یعنی چی؟
چرا داری ته می کشی توی من؟ کجا داری میری؟
این یعنی چی؟
یعنی داری از تنم میری بیرون؟ از گردش خونم خارج میشی؟
نمی دونم که اینو می خوام یا نه... نمی دونم
نمی دونم احساس رهایی از توخوشاینده یا نه؟
خدایا... اشکام چی شدن؟
دیگه تا بهت فکر می کنم،سرازیر نمیشن اشکام چرا؟
دیگه تا بهت فکر می کنم،سرازیر نمیشن اشکام چرا؟
اشکامو تموم کردی...نمی بخشمت...شاید یه وقت لازم می شد آخه
...وقتی فهمیدم گرفتارت شدم
اون موقع هم همین حس رو داشتم با همین شدت و حدت
اون موقع هم همین حس رو داشتم با همین شدت و حدت
وقتی تمام وجودم می خواست پر بشه از نفسهات
آخ خ خ خ خ ... چه زود تمومم کردی
اشکامو بده... اصلا خوابمو بده
چرا من دست وپای دلمو بستم به تخت؟
چرا رگهام دارن کش میان؟
چرا تار و پودم داره از هم جدا میشه؟
بعد از این همه جون کندن چی میشم؟
از تو پاک میشم؟ ...مگه میشه نباشی دیگه تو رگهام؟
خونی که تو قاطیش نباشی به چه درد می خوره؟
چرا یخهایی که انداختی تو لباسم، دل سوخته ی منو خنک نکرد؟
خنکم نکرد... نکرد... نکرد
خنکم نکرد... نکرد... نکرد
...رویا زود تموم شد
دیگه این رویای بی رویا ،هیچ سلامی رو جواب نمیده
دیگه به خود خدا هم اعتماد نمی کنه این رویای خیس از یخ دلت
سرما رو بدجوری تو تن سرد و یخزده ی من نشوندی
کارمو تموم کردی، رفت پی کارش
زود نبود؟؟؟
سرما رو بدجوری تو تن سرد و یخزده ی من نشوندی
کارمو تموم کردی، رفت پی کارش
زود نبود؟؟؟
چقدر هنوزم دلم می خواد فردا تو این خونه تو آغوش تو پیدا شم
سرمایه... مرحوم هدایت
سرمایه... مرحوم هدایت
Thursday, March 25, 2010
اولین فال حافظ ما تو سال جدید...حافظ هم همه چی رومی دونه
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم میکشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که رخت شمع طرب میافروخت
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب
آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود
یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی
در میان من و لعل تو حکایتها بود
یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی
در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
یاد باد آن که به اصلاح شما میشد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود
Wednesday, March 17, 2010
Tuesday, March 9, 2010
ای کاش شوکران ... شهامت من کو؟
آنچنان آلوده ست
عشق غمناكم با بيم زوال
كه همه زندگيم مي لرزد
چون ترا مي نگرم
مثل اينست كه از پنجره اي
تكدرختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان مي نگرم
مثل اينست كه تصويري را
روي جريان مغشوش آب روان مي نگرم
شب و روز
...
کاش می تونستم باورت کنم
کاش می تونستم باورت کنم
Thursday, February 18, 2010
ای کاش شوکران... شهامت من کو؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
Wednesday, February 17, 2010
تولدت مبارک عزیزترینم
تولدت مبارک عزیزترینم
تولدت مبارک شیرین ترینم
همه آرزوهای خوب دنیا رو فقط برای تو دارم
همه ی روزات زیبای زیبا باشه پرعطر یاس
همه ی شبات مهتابی باشه پر عطر یار
همیشه باشی شاعر من
دارم میام پیشت عزیزم
دوستت دارم
Saturday, February 6, 2010
الکی
من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم
الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم
من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم
من فقط عاشق اینم ، روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو بذارم برای فردام
من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم
بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم
عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم
بدرود
برایِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من میخواهم
تا انسان را در کنارِ خود حس کنم
دریاهای چشمِ تو خشکیدنیست
من چشمهای زاینده میخواهم
پستانهایت ستارههای کوچک است
آن سوی ستاره من انسانی میخواهم
انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم
انسانی که به دستهای من نگاه کند
انسانی که به دستهایش نگاه کنم
انسانی در کنارِ من
تا به دستهای انسانها نگاه کنیم
انسانی در کنارم، آینهای در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم
خدایان نجاتم نمیدادند
پیوندِ تُردِ تو نیز
نجاتم نداد
نه پیوندِ تُردِ تو
نه چشمها و نه پستانهایت
نه دستهایت
کنارِ من قلبت آینهای نبود
کنارِ من قلبت بشری نبود
شاملوی بزرگ
Saturday, January 30, 2010
خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم میشه
هنوزم میشه عاشق موند ... تو باشی کار سختی نیست
.
.
.
همه اشکاتو می بوسم می دونم قسمتم اینه
.
.
.
تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه
خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم میشه
سه شبه که خوابمو گرفتی...پس بده خوابمو...امشب شب چهارمه...پس بده خوابمو
Thursday, January 28, 2010
Tuesday, January 26, 2010
Subscribe to:
Posts (Atom)




